خاطرات شهدا - صفحه 52

آخرین اخبار:
خاطرات شهدا
برگرفته از نامه‌های دفاع مقدس؛

در آخرت شفاعت‌مان کن!

«اگر به امید خدا حمله شروع شد ما را فراموش نکنی و اگر شهادت نصیب شد در آن دنیا ما را هم شفاعت کن ...» این نامه شهید ایرج شعبانی طی دوران دفاع مقدس به رزمنده کامبیز فتحی‌لوشانی را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
خاطرات شفاهی والدین شهدا

معرفت و اخلاق پسرم بی‌نظیر بود

مادر شهید «براتعلی حیدری» می‌گوید: معرفت و اخلاق پسرم بی‌نظیر بود. با هیچ کس درگیر نمی‌‌شد. راهش را انتخاب کرد و در راه امام حسین (ع) قدم برداشت، خدا رحمتش کند.

ارتباط ابوترابی با سازمان مجاهدین خلق!

«شهیدان اندرزگو و ابوترابی پس از تغییر ایدئولوژی، دیگر با سازمان مجاهدین خلق ارتباط نداشتند و هر جا امکان داشت علیه آن‌ها مطالبی عنوان می‌کردند. همچنین درباره خیانت برخی اعضای سازمان و ضربه‌ای که با مبارزات مسلحانه اسلامی وارد کرده بودند سخن می‌گفتند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات دختر سید آزادگان «شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

ویژه‌نامه شهید مدافع حرم «محمد طحان» منتشر شد

به مناسبت سالگرد ولادت شهید مدافع حرم «محمد طحان» و روز مقاومت، ویژه‌نامه‌ای شامل زندگی، وصیت‌نامه، خاطرات، دست‌نوشته، تصاویر، نماهنگ و مصاحبه با همسر و پدر این شهید گران‌قدر برای علاقه‌مندان منتشر می‌شود.

حسرت رفتن به خط مقدم!

«براى رفتن به جبهه روزشمارى مى‌کردم و در آخر، به صورت داوطلبانه راهى جبهه شدم. در قسمتى که من کار مى‌کردم و تمامى خواسته‌ام رفتن به خط مقدم بود و هر وقت بچه‌ها به خط مقدم مى‌رفتند، با حسرت به آن‌ها نظاره مى‌کردم ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات دختر شهید «محرم رحمانی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

پسرم از کودکی کمک رسان همه بود

مادر شهید والامقام «حمیدرضا حافظی» در بیان خاطرات فرزندش می گوید: پسرم از هفت سالگی در کارهای خانه به من کمک میکرد. هر زمان یکی از فامیل یا همسایگان هم به کمک نیاز داشت حمیدرضا کمک حال همه بود.
خاطرات شهید «محسن صادقی» به نقل از همرزمش؛

با رویای شهید صادقی سالهاست زندگی می کنم

همرزم شهید «محسن صادقی» می گوید: از یکی از بچه های بهداری شنیدم که در منطقه حاج عمران به درجه عظیم شهادت نائل شده است. دیگر دل تو دلم نبود و انتظار هر چیزی را داشتم جز دوری همیشگی او. سالها به این منوال گذشت و فکر و ذکرم شده بود شهید محسن صادقی. به هرکه میرسیدم از فضائل او برایش سخن به میان می آوردم تا اینکه یک شب او را در خواب دیدم. عجب رؤیایی بود. تاکنون لذت این خواب صادقانه از مذاقم بیرون نرفته و با آن روزگار سپری می کنم.

آرزوی همه فرماندهان!

«داشتن نیروی متخصص و دلسوز همچون آقای مصیّب آرزوی هر فرمانده‌ای بود فرماندهان لشکر همیشه دوست داشتند نیرویی مثل او داشته باشند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات دختر شهید «مصیب مرادی‌کشمرزی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

انجام فعالیت‌های فرهنگی در منطقه!

«شهر‌ها بیش از این به فعالیت فرهنگی و اجتماعی نیاز داشتند، ولی از یک سو به علت حضور ضدانقلاب و احتمال حمله عراق کمتر مبلغ و روحانی حاضر می‌شد وارد منطقه ما شود ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات یکی از فرماندهان دوران دفاع مقدس «منوچهر مهجور» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

ثبت و ضبط تاریخ شفاهی، لازمه مقابله با جنگ ترکیبی دشمن است

مدیرکل بنیاد شهید لرستان گفت: امروز میدان، میدان جنگ است و برای مقابله با توطئه های دشمن در این جنگ ترکیبی باید تاریخ شفاهی خانواده شهدا ثبت و ضبط و منتشر شود.

از بس گریه کردی چشمات قرمز شدن، چیزی شده؟

«پرسیدم از بس گریه کردی چشمات قرمز شدن، چیزی شده؟ داری یه چیزی رو از من پنهان می‌کنی. بعد از اینکه کلی با خودش کلنجار رفت، آه بلندی کشید و گفت این چیزا که پنهون کردنی نیست ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات مادر شهید مدافع حرم «ذکریا شیری» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
زندگینامه شهید «نعمت‌اله سعیدی‌فر»؛

شهیدی که در حسرت دیدار فرزندش شهید شد

شهید والامقام «نعمت‌اله سعیدی‌فر» روز بیست و یکم اسفند ۱۳۶۳ در حالی که تنها چند روز از تولد پسرش گذشته بود و شوق دیدار فرزندش را داشت در هورالظعیم به شهادت رسید.

آیا به «عباس» الهام می‌شد؟

«عباس پس از رفتن سرهنگ حق‌شناس شروع کرد به خواندن قرآن. پانزده الی بیست دقیقه‌ای نگذشته بود که بی‌اختیار روی به من کرد و گفت: خداوند او را بیامرزد. خدا رحمتش کند. گفتم: که را می‌گویی؟ یکباره به خود آمد و گفت: همین طوری گفتم ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات سرلشکر خلبان شهید «عباس بابایی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
روایتی خواندنی از همکار شهید «خیرالله احمدی فرد» از پاکسازی مین‌ها

نمی‌توانم ببینم کسی روی مین برود

«فرهاد کمر خانی»، می گوید: از سال1368 علاوه بر مردم عادی، تعداد زیادی تخریب چی حین خنثی سازی مین به شهادت رسیدند. وقتی شهید «خیرالله احمدی فرد» تصمیم گرفت به این عرصه وارد شود دوستان و خانواده مخالف بودند و می‌گفتند شهادت و جانبازی جزء لاینفک این کار است؛ اما جواب خیرالله این بود که نمی‌توانم ببینم کسی روی مین برود و کشته شود در حالی که من تخصص خنثی سازی مین دارم و می‌توانم با خنثی کردن حتی یک مین جان عده‌ای را نجات دهم.
برگرفته از نامه‌های دانش‌آموزان به شهدا؛

ما زندگی و راحتی امروزمان را مدیون شما هستیم

«ای شهیدانی که با خون، روز‌ها و شب‌های خود را در سنگر‌های تاریک شرق و جنوب کشور دور از خانواده‌های خود گذرانده‌اید، امروز پرچم جمهوری اسلامی با خون شما شهیدان برجا مانده است. ما این زندگی و راحتی را که امروز داریم مدیون شما هستیم ...» در ادامه، این نامه را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات شهید رجایی؛

فرقی بین قهوه‌چی و مشاور نخست‌وزیر نیست

«روزی به آقای رجایی گفتم من از دست این پیرمردی که برایمان چای می‌آورد خیلی ناراحتم. پرسید چرا گفتم آخر ایشان سنش از ما بیشتر است، جای پدر ماست ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «محمدعلی رجایی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

میوه‌ها را برای چه کسی آوردی!

« در حالی ‌که در دستش یک دستمال ابریشمی زیبا داشت سلام کرد و دستمال ابریشمی را گشود. درون دستمال پر بود از میوه، میوه‌های بسیار زیبا و تر و تازه. انگار که همان لحظه از درخت چیده بودند ...» ادامه این خاطره از زبان مادر شهید «محمد انصاریان» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

شهیدی که افزایش حقوقش را قبول نکرد!

«قرار بود حقوقش افزایش پیدا کند و این افزایش حقوق نسبت به کارمندان عادی بیشتر بود. اما دستور داده بود برای او این افزایش حقوق انجام نگیرد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «مصطفی حق‌شناس» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

پدر شهید «باریک‌بین» جلودار حزب جمهوری اسلامی در قزوین بود

«جلودار حزب جمهوری اسلامی در قزوین آیت الله هادی باریک‌بین بود. ایشان مسئولیت و دبیر کلی این حزب را در قزوین بر عهده داشت. مردم به عضو شدن در این حزب هجوم آورده بودند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات آیت‌الله «هادی باریک‌بین» پدر شهید «مرتضی باریک‌بین» و از مبارزان انقلابی است که تقدیم حضورتان می‌شود.
برگی از خاطرات دفاع مقدس؛

لشکر حلوا نیست که پخش کنم!

«آقای احمد کاظمی هم آمد و گفت دست‌تان درد نکند که کمک کردید، اما نه؛ لشکر حلوا نیست که پخش کنم. خلاصه آب پاکی را ریخت و این‌ها هم گفتند چه کنم و چه نکنند ...» ادامه این خاطره را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
طراحی و تولید: ایران سامانه