از کشف زاغههای انتحاری نظرآباد تا شهادت در سنگر اداری / اگر دوباره جنگ شود، منِ مادر اولین نفر به میدان میروم!
به گزارش نوید شاهد البرز، پاییز آغاز شده بود، اما داغِ تیرماه هنوز بر دل خاک و خانه تازه است. کرج، پاییز، و مادری از تبار «بلدالتواریخ» و مقاومت دزفول؛ بانویی که جنگ هشتساله را روی خاک داغ خوزستان نفس کشیده، با آوار خانه و ترکش موشک مادری کرده و امروز، نام بلند «مادر شهید» را بر سینه دارد. شهید والامقام «محمد روشندل»، پاسدار نخبه و خستگیناپذیر میدان جهاد و امنیت، متولد موشکباران ۶۳ بود و تقدیرش چنین نوشته شد که پیکر مطهرش در نبرد مظلومانه و غیورانه تیرماه ۱۴۰۴، درست در همان نخستین روز محرم که به دنیا آمده بود، به آغوش خاک سپرده شود. 
روبهروی سرکار خانم «طیبه ابراهیمی دباغ» نشستهایم؛ زنی که در سیمایش همزمان حجب مادری، شکوه کوههای زاگرس و متانت زینبی جاری است. کلماتش باروتی از بغض و الماسهایی از وقارند. پیش روی شما، فرازهایی شنیدنی و مشروح از این دیدار صمیمانه است.
نوید شاهد: مادر جان، سلام و درود ما را پذیرا باشید. میدانیم که هنوز داغ تازه است و فاصله چندانی از این ضایعه سهمگین نگذشته، اما بزرگواری فرمودید که درهای خانه پرمهرتان را گشودید تا از محمد بشنویم. اجازه دهید برگردیم به ششم مهرماه سال ۱۳۶۳؛ از همان روزی که محمد پا به این جهان گذاشت برایمان بگویید.
مادر شهید: سلام علیکم و رحمتالله. خوش آمدید عزیزم، خدمت شما و همه همکاران صمیمیتان سلام عرض میکنم. خوشحالم که یاد شهدا در دلهایتان زنده است. برای گفتن از محمد باید به گذشتههای دور، به قلب آتش و باروت دزفول برگردم. آن روزها ما در منطقه جنگی زندگی میکردیم. دزفول را بیدلیل «شهر موشکها» یا همان بلدالتواریخ ننامیدهاند؛ علاوه بر توپهای دوربردی که بیامان بر سرمان فرود میآمد، روزی نبود که هواپیماهای بعثی بر فراز آسمان شهر ظاهر نشوند و کوچهها و بازارها را به رگبار نبندند. دزفول با آن موشکهای ۹ متری و ۱۲ متری معروفش هر روز شهید میداد. محمد دقیقاً در کوران چنین روزهایی به دنیا آمد.
شاید باورتان نشود، اما سال ۶۳ درست پیش از به دنیا آمدن محمد، من خودم در بمباران زخمی شدم. ترکش خورده بودم و تا پای تولد این طفل، نزدیک به سه ماه تمام تحت درمان و پانسمان مداوم بودم. تا اینکه موعد ولادتش رسید؛ ششم مهرماه ۱۳۶۳، درست اول ماه محرم بود. عقربههای ساعت روی دوازده ظهر ایستاده بودند و طنین ملکوتی اذان در آسمان پیچیده بود؛ مؤذن داشت فریاد میزد «اشهد انّ محمداً رسولالله» که محمد به دنیا آمد. همانجا بیمعطلی نامش را گذاشتم «محمد». عجیب است که این تقارن، سرنوشت او را هم رقم زد؛ در اول محرم متولد شد و درست سالها بعد، پیکر غرق به خونش نیز در اولین روز محرم به خاک سپرده شد.
نوید شاهد: نوزادی که در بطن جنگ و ترکش رشد کرد، اولین ساعات حضورش در خانه چگونه گذشت؟ شنیدهایم نخستین مواجهه او با خاک و خطر از همان زایشگاه آغاز شد.
مادر شهید: همینطور است. وقتی بچه را از بیمارستان آوردیم خانه، اوضاع شهر خیلی ملتهب بود. ما در طول جنگ بیشتر وقتها توی سنگر و پناهگاه بودیم، اما آن روز به نظر میرسید شرایط قدری آرامتر است. طفل را گذاشتم داخل گهواره، درست زیر پنجره اتاق تا هوایی بخورد. هنوز دقایقی نگذشته بود که ناگهان صدای انفجار مهیبی بلند شد؛ موشک زدند. موج انفجار چنان شدید بود که شیشههای پنجره خرد شد و تمام گچهای سقف ریخت روی گهواره و سر و صورت بچه. وقتی سراسیمه به سمتش دویدم، دیدم صورت معصوم و نوزادش پر از بریدگیها و زخمهای ریز و درشت شیشه شده است. از ترس نفسم بند آمده بود. بچه را برگرداندم، مدام تکانش میدادم تا خردهشیشهها و گچها از لابلای لباسها و تنش بریزند پایین. لباسهای خونی و گچیاش را عوض کردم و بغلش گرفتم. این اولین روز تولد محمد در این دنیا بود؛ با آوار، شیشه و باروت چشم باز کرد. شاید از همان روز اول مقدر شده بود که نترس بار بیاید.
نوید شاهد: پس شجاعت و نترس بودن، ریشه در همان ایام خردسالی داشت؟ خاطرهای از آن دوران هست که بیش از همه در یادتان زنده باشد؟
مادر شهید: بله، محمد با اینکه فرزند وسطی من بود—یک برادر بزرگتر از خودش داشت و یک برادر کوچکتر—ولی از همان بچگی حامی و پناه هر دو بود. نه میترسید و نه پا پس میکشید. هم به برادر بزرگش در کارها مدد میرساند، هم مثل یک برادر بزرگتر مراقب و نگهدارنده برادر کوچکترش بود. اما تلخترین و عجیبترین خاطره کودکیاش مربوط به چهارسالگیاش است. یک شب سرد زمستانی دور هم توی اتاق نشسته بودیم. آن سالها هنوز گازکشی به شهر نیامده بود؛ گرمای اتاق از یک چراغ نفتی علاءالدین تأمین میشد. چراغ وسط اتاق روشن بود و همگی دورش جمع شده بودیم. محمد هم همان گوشه، نزدیک چراغ آرام خوابیده بود. ناگهان موشک دشمن به نزدیکی خانه ما اصابت کرد. ضربه موج به قدری سهمگین بود که چراغ علاءالدین توی اتاق مثل فرفره چرخید و واژگون شد؛ نفت شعلهور در تمام فضای اتاق پاشید و زبانه کشید. محمد که در خواب ناز بود، در چشمبههمزدنی غرق آتش شد. هم اتاق گر گرفت و هم تن این طفل چهارساله شعلهور شد. در اتاق قفل شد یا از حرارت گیر کرد و هرچه از بیرون تلاش میکردند در را باز کنند، نمیشد. تا اینکه امدادگران رسیدند و توانستند در را بشکنند، محمد از زیر گلو تا نوک انگشتان پایش سوخته بود. دستهای خودمان هم سوخت اما بدن نحیف این طفل جزغاله شد. ماهها کارمان این بود که او را به بیمارستان افشار ببریم و بیاوریم؛ امکان بستری دائم نبود و باید مدام پانسمان میشد. محمد این درد جانکاه را تاب آورد و ذرهذره التیام یافت. بعد از آن، پنجسالگیاش مصادف شد با پایان جنگ و آغاز فصلی تازه از زندگیاش در مدرسه.
نوید شاهد: بعد از پایان دفاع مقدس، زندگی خانواده به کرج منتقل شد. چه شد که از خوزستان به استان البرز هجرت کردید؟
مادر شهید: ما هشت سال تمام در اوج بمبارانها و خطرات جنگ پای خوزستان ایستادیم و هیچ جا نرفتیم. پدرش تمام هشت سال را در جبهه و مناطق جنگی حضور داشت و همین مقاومت طولانی، آسیبهای جسمی فراوانی به او زد. بعد از جنگ، همسرم دچار عارضههای شدید قلبی و کلیوی شد. پزشکان اکیداً توصیه کردند که آب و هوای خوزستان برای وضعیت او نامناسب است و باید تغییر اقلیم بدهد. از طرفی خواهرم در کرج ساکن بود. مدتی آمدیم اینجا و دیدیم حال و احوال پدر خانواده بهتر شد. سرانجام در سال ۱۳۷۶، درست زمانی که محمد کلاس دوم راهنمایی بود، تصمیم گرفتیم به کرج مهاجرت کنیم و در اینجا ساکن شویم.
نوید شاهد: وضعیت درسی و اخلاقی محمد در دوران تحصیل و نوجوانی چگونه پیش رفت؟ آیا از همان دوران تمایز خاصی در رفتارش دیده میشد؟
مادر شهید: محمد تا دوم راهنمایی که در دزفول بودیم، در مدارس تیزهوشان درس میخواند. یک نخبه واقعی بود؛ هوش عجیبی داشت. همیشه سر کلاس وقتی معلم برای کاری بیرون میرفت، این محمد بود که پای تخته میایستاد و به جای معلم به بچهها درس میداد. از کودکی ژنِ رهبری و مدیریت در وجودش جوشش داشت. خودش گروهبندی میکرد؛ یک تیم فوتبال جداگانه سرپرستی میکرد، گروه والیبال راه میانداخت، حلقههای درسی تشکیل میداد.
یادم هست معلمانش به شوخی به او میگفتند: «محمد، نمیشود تو یکبار نوزده و نیم بگیری؟!» کارنامهاش همیشه پر از نمرههای بیست بود؛ از دبستان تا دبیرستان و مدارج عالی دانشگاهی. اما نکته بارز محمد این بود که هرگز اهل رقابت منفی یا انحصارطلبی در علم نبود. عاشق درس بود اما بیشتر عاشق این بود که دست دیگران را بگیرد. همیشه ساعتها وقت میگذاشت تا همکلاسیهای ضعیفتر را بالا بکشد و نمیگذاشت کسی عقب بماند.
نوید شاهد: ادامه تحصیلاتشان در کرج چطور گذشت؟ از ماجرای ازدواج و تشکیل خانواده او بگویید.
مادر شهید: وقتی سال ۷۷ به کرج آمدیم، در منطقه شهرک ساکن شدیم و او به دبیرستان شاهد عظیمیه رفت. دیپلمش را با درخشش گرفت و در کنکور سراسری، در رشته شیمی پذیرفته شد. تا مقطع کارشناسی ارشد درسش را با انگیزه ادامه داد. در همان کلاسها و دوران تحصیل فوقلیسانس بود که با همسر گرامیاش آشنا شد. پس از اطلاع ما، مراحل تحقیق و خواستگاری سنتی و رسمی انجام شد و با تقدیر الهی پیوند ازدواج بستند؛ پیوندی که حاصل آن سه فرزند نازنین و یادگاران عزیز محمد است.
نوید شاهد: در میان بستگان و همسایگان، محمد را با چه خصلتهایی به یاد میآورند؟ خاطرهای ملموس از مرام جوانمردی او دارید؟
مادر شهید: محمد دنیای مهربانی و معرفت بود. برای خانواده، مادر، برادرها، همسر و دوستانش سرشار از احترام و ملاطفت بود. با اینکه برادر دوم بود، اما چنان رفتار میکرد که ستون و بزرگتر همه خانواده به نظر میرسید. در روابط اجتماعی و همسایگی هم زبانزد عام و خاص بود. ما در مجتمع مسکونی سجاد ساکن بودیم که ۷۲ واحد داشت. ساختمانی چهار طبقه که متأسفانه آسانسور نداشت. زنهای سالخورده و پیرزنهای مجتمع وقتی خرید میکردند، بالا بردن وسایل سنگین تا طبقات دوم و سوم برایشان مثل کوهکندن بود. محمد محال بود یکی از این همسایهها را با کیسه خرید ببیند و بیتفاوت بگذرد. کیسهها را میگرفت، نفسزنان تا دم در خانههایشان میبرد و دوباره برمیگشت. کار به جایی رسیده بود که بچهها و جوانهای مجتمع به شوخی به او میگفتند «تاکسی تلفنی مجتمع سجاد»! او برای خودش رسالت قائل بود که بار مردم را به دوش بکشد. بعد از شهادتش همه اهل مجتمع میگریستند و میگفتند ما پناه و کمککارمان را از دست دادیم.
در کنار اینها، فوقالعاده شوخطبع، بذلهگو و مجلسآرا بود. محال بود به جمع خانواده و فامیل بیاید و صدای خنده از در و دیوار بلند نشود. جوک میگفت، ادای موقعیتهای طنز را درمیآورد و همه را شاد میکرد. هر وقت میخواستیم به دیداری برویم، اول همه میپرسیدند: «محمد هم میآید؟» اگر بود، همه دلگرم بودند که شبی شاد و پرخاطره خواهند داشت.
نوید شاهد: شهید روشندل در پادگان امام حسن مجتبی (ع) مشغول خدمت بودند. از زمینه فعالیتها و روزهای پرتلاش پیش از شهادتشان برایمان بگویید.
مادر شهید: بله، محمد در پادگان امام حسن (ع) خدمت میکرد. هم در بخشهای اداری و مالی نقشآفرین بود و هم به دلیل ورزیدگی و شجاعتش، در مأموریتها و ردههای عملیاتی حضور مستمر داشت. بعدازظهرها و شبها بیشتر با تیمهای عملیاتی و گشتهای ویژه امنیت همراه بود. همین خستگیناپذیری باعث شده بود در کوران قضایای اخیر، سه شبانهروز تمام اصلاً به خانه نیاید. درست قبل از حادثه شهادت، همراه با نیروهای دیگر در یک مأموریت حساس اطلاعاتی و امنیتی در منطقه نظرآباد بودند. باغویلاهایی در آنجا وجود داشت که تیمهای خرابکاری و عوامل نفوذی مرتبط با دشمن در آن مستقر شده بودند. محمد همان شب آخر—که چند ساعت بیشتر تا عروجش نمانده بود—آمد و تعریف کرد. گفت: «مامان، سه تا ویلا شناسایی و کشف کردیم؛ یکی پر از بمبهای آماده انفجار، یکی پایگاه پهپادهای تهاجمی و ریزپرندهها، و دیگری پر از سلاح و مهمات جنگی بود.» میگفت دشمن صهیونیستی و ایادیاش نقشه کشیده بودند تا بلافاصله پس از حملات نظامی، این اسلحهها را توزیع کنند و با انفجارهای زنجیرهای، آشوبهای شهری درست کنند. سه شبانهروز نخوابیده بودند تا موفق شدند این شبکه را منهدم و کشف کنند. وقتی آمد، چهرهاش چنان تکیده، لاغر و خسته بود که دلم ریش شد. بچههایش را آورد گذاشت پیش ما و همانجا از فرط خستگی روی زمین از هوش رفت. به عروسم گفتم: «چرا رنگ و روی محمد مثل زعفران زرد شده؟» گفت: «مامان، سه شبانهروز خواب به چشمهایش نیامده تا این عملیات تمام شد.» آن شب، دقیقاً شب سالروز تولد من بود...
نوید شاهد: به شب آخر رسیدیم؛ شب تولد شما و آخرین وداع مادری و فرزندی. آن ساعات چگونه گذشت؟
مادر شهید: آن شب حال عجیبی در خانه حاکم بود. پسرم بزرگم، آقا حسین، دو هفته بود به خاطر وضعیت پدافندی و آمادگی در محل کارش در پادگان چیتگر غیبت داشت و نتوانسته بود به خانه بیاید؛ زن و بچهاش خانه ما بودند. پسر کوچکم، آقا محسن، از سر کار که برگشت به محمد زنگ زد و گفت: «داداش، امشب تولد مامان است؛ اگر میتوانی خستگی را کنار بگذار و بیا دور هم باشیم.» محمد هم با اینکه پلکهایش از بیخوابی میافتاد، گفته بود چشم و رفته بود دنبال زن و بچهاش.
وقتی رسید، از فرط بیحالی فوراً خوابید. ما شام را که آماده کردیم، حدود ساعت یازده شب صدایش کردیم. با چشمان پفآلود آمد سر سفره. نشست، شامش را خورد و برای اینکه دل همسر برادرش آرام بگیرد، شروع کرد به دلداری دادن که: «زنداداش، نگران نباش، حسین مأموریت است و به زودی به سلامت میآید.» ما همه فکر و ذکرمان نگران حسین بود، اصلاً به ذهنمان خطور نمیکرد که برای محمد در وسط شهر اتفاقی بیفتد.
یک عادت همیشگی در خانه ما بود؛ من در فامیل به «دوربین به دست» معروفم! هر مراسم و جمعی که میشد، من و محسن محال بود عکس یادگاری نگیریم. اما باورتان میشود؟ آن شب با اینکه تولدم بود، دستم به دوربین نرفت. سنگینی عجیبی روی سینهام افتاده بود. به چهره رنگپریده و پر از خستگی محمد نگاه میکردم و دلم بیقرار بود. هیچکس یک فریم عکس هم نگرفت؛ نه من، نه محسن.
شام که تمام شد، محمد آماده رفتن شد. گفت: «باید سریع برگردم پادگان؛ گزارشها و برگههای عملیاتی امشب مانده و باید آنها را تنظیم و تحویل بدهیم.» بچههایش را راهی کرد. رفت سمت در، پایش را که روی پلههای حیاط گذاشت، ناگهان برگشت و یک نگاه عمیق و طولانی به من انداخت... درست در همان لحظه، احساس کردم دلم هُری ریخت پایین. یک لحظه بند دلم پاره شد. همانطور نگاهش کردم تا از در بیرون رفت. رفت و با رفتنش، طوفانی در دل من به پا شد که تا صبح یک لحظه آرام نگرفت.
نوید شاهد: مادر جان، از صبح روز حادثه، دوم تیرماه، بگویید. شهود قلبی شما از چه زمانی خبر از این فاجعه داد؟
مادر شهید: شب تا صبح پلک روی هم نگذاشتم. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. صبح که شد، سفره صبحانه را برای بچههای آقا حسین پهن کردم، اما بیاختیار اشکم سرازیر شد و زدم زیر گریه. عروسم با تعجب پرسید: «خاله، چرا گریه میکنی؟ چی شده؟» گفتم: «نمیدانم، از دیشب یک وزنه سنگین روی قلبم نشسته، دلم به شدت آشوب است.»
به هر ترتیبی بود همراه دختر آقا حسین برای انجام کاری از خانه زدیم بیرون. حدود یک ساعت بعد، صدای وحشتناک اصابت موشکها کرج را لرزاند. صدای آژیر و دود آسمان را گرفت. شایعات به سرعت دهان به دهان چرخید؛ یکی میگفت ساختمان دادگستری جهانشهر را زدهاند، دیگری میگفت هلالاحمر هدف قرار گرفته است. من از هر رهگذری که میآمد با اضطراب میپرسیدم چه خبر شده؟
دستپاچه گوشی را برداشتم و شماره محمد را گرفتم. بوق میخورد، ولی هیچکس جواب نمیداد. بارها و بارها زنگ زدم؛ جواب نداد که نداد. برگشتم خانه، ناهار بچهها را گذاشتم و گوشه آشپزخانه نشستم به گریه کردن. عروسم دوباره پرسید: «خاله، امروز چه مرگی شده به جانت؟ چرا اینقدر بیتابی؟» گفتم: «حالم اصلاً خوب نیست، میدانم اتفاقی افتاده.» دویدم طبقه پایین مغازه و گریهکنان به محسن زنگ زدم: «محسن! تو رو خدا بلند شو برو پادگان، من حالم بده، دلم داره پاره میشه!»
محسن و همسرش راه افتاده بودند به سمت پادگان امام حسن (ع)، اما تمام خیابانها و ورودیها را بسته بودند. نیروهای امنیتی اجازه عبور نمیدادند. محسن زنگ زد و گفت: «مامان، مسیرها مسدود است، میگویند سرکشی کنید به بیمارستانهای شهید رجایی و شهید مدنی.» ما تا غروب، ساعتها بین زمین و آسمان معلق بودیم. دوباره خبر آوردند که: «نه در لیست مجروحان است، نه شهدا؛ لابد سرش شلوغ است و دارد در محوطه پادگان امدادرسانی میکند.»
نوید شاهد: اما حقیقت ماجرا در غروب آن روز روشن شد. نحوه شهادت ایشان در پادگان چگونه بود؟
مادر شهید: حوالی ساعت پنج عصر بود. محسن در میان شلوغی پادگان التماس میکرد که: «تو رو خدا به من بگویید برادرم کجاست؟» تا اینکه یکی از همکاران صمیمی محمد، محسن را میکشد کنار و در میان بغض میگوید: «محمد همان ساعت اول شهید شد... جزو اولین نفرها بود.»
آنجا برایمان روشن شد چه گذشته بود. محمد به همراه دوست و همرزمش، شهید «میثم معمر»، در اتاق کارشان در طبقه سوم پادگان نشسته بودند و دقیقاً داشتند برگههای حساس گزارش عملیات را مکتوب میکردند. همان لحظه موشک دقیقاً به همان بخش اصابت میکند. دیوار بتنی پشت سرشان فرومیریزد و شدت موج انفجار هر دوی آنها را از پنجره طبقه سوم به بیرون پرتاب میکند.
محمد با پشت سر از ارتفاع به کف حیاط سقوط میکند. در همان لحظه سقوط به فیض شهادت نائل میشود. همرزمش، میثم، با شکم به زمین میافتد؛ با اینکه وضعیت جسمی بسیار وخیمی داشت، با همان رمق اول خودش را میرساند به سمت در و بیمارستان، اما او هم بعداً به کما میرود و پر میکشد. بعداً محسن برایم تعریف کرد که سر محمد ضربه سهمگینی خورده بود؛ خون از گوشهایش جاری شده و در جا، مظلومانه و بیصدا آسمانی شده بود... پسرم درست همانند مولایش حسین (ع) در راه دفاع از این حریم، سر و جان باخت.
نوید شاهد: مادری با این داغ بزرگ و پیشینهای پر از حماسه، امروز چه پیامی برای جوانان، دانشجویان و نسل امروز این کشور دارد؟
مادر شهید: من تنها یک خواهش و یک انتظار از مردم و نسل جوان دارم: راه این بچهها را گم نکنند. نگذارند خونی که این دلاورها در غربت و مظلومیت برای عزت و امنیت این کشور روی خاک ریختند، پایمال شود. محمد من میتوانست آسوده پی درس و زندگی راحت خودش برود، اما خاک و ایمانش را ترجیح داد.
دشمن را خوب بشناسید. به این جوانها میگویم، آمریکا و اسرائیل هیچوقت با ما دوست نمیشوند. آنها از همان روز اول پیروزی انقلاب، کینه و دشمنی با ما را آغاز کردند و تا این لحظه دست از سر ما برنداشتهاند. ما هشت سال تمام پای این خاک استقامت کردیم؛ خانه به دوش شدیم، بچههایمان در آتش و گچ سوختند، اما تسلیم نشدیم.
همین امروز هم به عنوان مادری که عصای پیری و فرزند برومندش را تقدیم کرده، محکم میگویم: اگر دوباره جنگی درگیرد و این آب و خاک به من نیاز داشته باشد، منِ پیرزن نفر اولی هستم که کفن میپوشم و راهی میدان میشوم. ما از کشته شدن نمیترسیم؛ آنچه برای ما اهمیت دارد، شرف، استقلال و غیرت این سرزمین است.
نوید شاهد: مادر جان، از صبوری، روشنگری و کلام عمیق و درسآموزتان بینهایت سپاسگزاریم. روح پاسدار رشید اسلام، شهید محمد روشندل، با سرور و سالار شهیدان محشور باد.
مادر شهید: من هم از شما و زحماتتان سپاسگزارم. خدا به قلم و قدمتان برکت دهد که یاد و آرمان فرزندان ما را زنده نگه میدارید. التماس دعا.
گفتوگو از اباذری