یادنامه شهید مهدی عربنژاد؛ روایتی از فراق برادر و دوستیهای جبهه
به گزارش نوید شاهد کرمان، بخشی از دست نوشته های شهید مهدی عرب نژاد به نقل از کتاب "یک سال یتیمی" را با هم مرور می کنیم:

امروز روز اول سال است و یک سال دیگر را پشت سر گذاشتیم؛ سالی که شروع آن با شهادت احمد قنبری بود و پایان آن فراق و پرواز احمد به سوی الله. امسال در حالی سال نو را شروع میکنم که تنها و دیگر احمد پیش من نیست و این برای من که احمد را برادر خود میدانستم دردی بس بزرگ است که قلبی را چنان به فشار میگذارد که تنفس برایم مشکل میشود و من ماندم و خاطرات دو ساله برادری با احمد؛ خاطراتی که هر لحظه در ذهن و در پیش چشمم به نمایش گذاشته میشود و چه سخت است فراق برادر و آن هم برادری مانند احمد، و دعایم در این سال این که خدایا “روح احمد را با شهدای ابرک محشور و روح مرا با احمد”.
عید من روزی است که پیش این شهدا باشم. شهدانی چون احمد قنبری، حاج احمد امینی و ایرانپور و دیگر شهدا. از خداوند میخواهم که مرا از ادامه دهندگان راه شهدا و از شهدا قرار دهد و دعای همه ما و شهدا این بود «خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار».
وقتی فکر میکنم میبینم من گنهکار ماندم با گناهانم و دیگران رفتند. بله شهدا رفتند، مخلصین رفتند، آنها خود را ساختند و رفتند. من ماندم، من بیلیاقت ماندم، بله شهدا رفتند، دوستانم رفتند، برادرم رفتند، خدایا من را نیز رفتنی کن به سوی آنها، به راه آنها، به پیش آنها، شهدایی چون برادر شهیدم احمد قنبری و دوستان شهیدم چون حاج احمد امینی، محسن صغیرا (قائم مقام فرمانده گردان ویژه فاطمه زهرا (س) لشگر ۴۱ ثارالله)، علی میرزایی، محسن باقری، حشمت پورشیخعلی، حسین انجمشعاع، حسین سلطانی، محمدرضا کاظمی، حسین یوسفالهی (قائم مقام فرمانده واحد اطلاعات و عملیات لشگر ۴۱ ثارالله)، فرضالله ایرانپور (از کارمندان اداره کل راه و ترابری استان کرمان و بسیجی واحد مهندسی رزم لشکر ثارالله) و حسن یزدانی.
امیدوارم که روح این شهدا را با شهدای ابرک محشور و روح مرا با آنها و مرا از ادامه دهندگان راه این شهدای عزیز قرار دهد، انشاءالله.
چند صفحهای که مینویسم خاطراتی است از دو برادر، دو دوست. خاطراتی که با شهادت برادر بسته شد، خاطرات دو ساله، خاطره از روزی شروع میشود یک روز آفتابی در کامیاران (شهرستان کامیاران در ۷۰ کیلومتری جنوب سنندج در مسیر کرمانشاه به سنندج قرار دارد. این شهرستان که ۲۰۸۲ کیلومتر مربع مساحت دارد در سال ۱۳۵۵ بالغ بر ۵۹۴۱ نفر جمعیت داشت. کامیاران هفت بار مورد بمباران هوایی قرار گرفت. در طول جنگ و عملیاتهای نزدیک به منطقه کامیاران، از این شهر به عنوان اردوگاه نظامی استفاده میکردند) داخل مهندسی رزمی (یکی از واحدهای تشکیلدهنده سازمان رزم تیپها و لشکرها واحد مهندسی رزمی است. مهندسی مأموریت دارد با ایجاد موانع و رفع موانع در عملیاتهای پدافندی و آفندی باعث متوقف شدن، کند شدن و یا کانیلازه شدن حرکت نیروهای دشمن شده و یا باعث تسهیل و سرعت بخشیدن به حرکت نیروهای خودی گردد، همچنین مأموریت دارد نسبت به احداث استحکاماتی که نمونه شاخص آن انواع سنگرهاست اقدام نموده و یا وسائل لازم را در اختیار واحدهای عملیاتی و پشتیبانی قرار دهد).
بله نزدیکیهای ظهر بود که دو نفر از دور پیدا شدند، وقتی که نزدیک آمدند احساس عجیبی در من پیدا شد، رفتم جلو و با یک نفر به احوالپرسی پرداختم و با دیدن آنها یکی از دو در قلب من نشست و احساس عجیبی نسبت به آن در قلبم پیدا شد احساس برادری و دوستی. بله آن کسی نبود جز شهید احمد قنبری (شهید احمد قنربی) و شهید سید حمید میرافضلی (سید حمید میرافضلی از نیروهای اطلاعات و عملیات لشکر ثارالله).
یک لحظه که به صورت احمد چشم دوختم به فکرم رسید که چگونه با احمد دوست بشوم. با هم به داخل اتاق رفتیم و مرا نمیشناخت بعد از مقداری احوالپرسی و دانستن اسم یکدیگر با هم به داخل مسجد رفتیم و نماز ظهر و عصر را که خواندیم، برگشتیم به داخل همان اتاق و سید حمید شروع کرد به تعریف از عملیات والفجر ۴ و همه اش در فکر دوستی با احمد بودم و شاید نیز احمد هم چنین فکر میکرد با هم رفتیم داخل تبلیغات (تبلیغات جبهه و جنگ) که مقداری وسیله برای مهندسی بگیریم که دو تا جانمازی نیز گرفتیم که احمد یکی را برای خودش و یکی را به من داد.
روزی گذشت که من با احمد بودم و در حال دوست شدن با احمد که احمد با سید میرافضلی رفت اهواز و بعد از یک هفته که برگشتم من عازم کرمان بودم که با احمد رفتیم داخل واحد موتوری که ببینیم اتوبوس کی میرود.
وقتی که اتوبوس آماده حرکت شد، موقع سوار شدن احمد مرا تا کنار اتوبوس بدرقه کرد. موقع سوار شدن احمد گفت: بیا اورکت مرا بپوش چون توی جاده هوا سرد است گفتم: نه تو اینجا بیشتر احتیاج داری و بعد سوار شدم. احمد نیز سوار شد و من از اینجا به معرفت احمد پی بردم و چند روزی از هم جدا بودیم. بعد از ۱۵ روز که کرمان بودم حرکت کردم به طرف اهواز، موقعی که رسیدم ناگهان احمد را اهواز دیدم که خیلی خوشحال شدم، احمد با یکی از بچه های مهندسی آمده بود زاغه مهماتی برای لشکر درست کنند.
انتهای پیام/