مروری بر زندگی نامه شهید حمید رضا رضائی نیارکی

نوید شاهد: شهید حمیدرضا رضائی نیارکی فرزند یاور بیست و هفتم اردیبهشت ماه سال یکهزار و سیصدو چهل و هشت در یکی از محلههای جنوب تهران دیده به جهان گشود وی با تعالیم مذهبی رشد کرد تحصیلات خود را تا دوم راهنمائی ادامه داد و سپس به حرفه خیاطی مشغول شد.
حمیدرضا در دوران انقلاب فعالیت زیادی داشت از جمله فعالیتهایش پخش پوسترهای امام و شخصیتهای مذهبی بود تا اینکه انقلاب اسلامی به ثمر رسید با شروع شدن جنگ تحمیلی وی برای پاسداری از انقلاب اسلامی به بسیج مسجد پیوست.
روحیه مذهبی اطرافیان چنان اثر کرده بود که وی از سن 11 سالگی نمازهایش و روزهاش را به جای میآورد. وی از سن 13 سالگی همراه با درس خواندن در تابستان کنار پدرش مشغول به کار بود او سعی میکرد تا جایی که میتواند مخارجش را به گردن پدر نیاندازد او پس از به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی ایران همیشه همگام با جوانان حزب الهی محل خود قدم برمیداشت و در نماز جمعه و دعای کمیل و دعای ندبه و جلسات مذهبی شرکت داشت.
چون علاقه خاصی به آقا اباعبدا...الحسین(ع) داشت سعی میکرد مراسم محرم به بهترین نحو برگزار گردد و خود نیز از نظر مالی و غیرمالی تا میتوانست کمک مینمود و میگفت اگر بخواهم با یک قلب آکنده از مهر و محبت به معبود خود برسم باید به راه حسین(ع) بروم، از وی درس بگیرم و برای درس گرفتن از سرور شهیدان تاریخ بایستی عاشورا را زنده نگه داریم.
حمید زمانیکه جنگ تحمیلی شروع شد یازده سال بیشتر نداشت و درس میخواند و گاهی که صحبت از جنگ میشد او میگفت من میخواهم به جبهه بروم و ما میگفتیم که تو درس میخوانی و پس از آنکه درست تمام شد برو ولی او میگفت وظیفه شرعی ماست.
او خیلی اصرار داشت به جبهه برود و پس از چند مدت که در پشت جبهه در سنگر مسجد میگذراند و هیچوقت مسجد را رها نمیکرد و گاهی که میگفتیم بیا برویم مسافرت میگفت دلم میگیرد و باید بروم پیش دوستانم و سعی داشت که اکثر شبها را در مسجد بگذراند و بعد از 3 سال فعالیت در بسیج مسجد حضرت علی اکبر(ع) داوطلبانه از بسیج به جبهههای نبرد حق علیه باطل اعزام شد.
او برای اولین بار در فروردین ماه 1364 به جبهه اعزام شد و به مدت 3 ماه در پارگاه دوکوهه خدمت میکرد و بعد به مدت 15 روز برای مرخصی به تهران آمد. او در جبهه چنان شور و شوق داشت که مدام سر هیچ کاری بند نمیشد گاهی آرپیجیزن بود و گاهی روی بیسیم کار میکرد و گاهی سقای امام خود بود و برای رزمندگان غذا و آب میبرد. روحش در همه جا پرواز میکرد لحظهای آرام نداشت.
گویا میدانست که پیامبر گرامی اسلام فرمودهاند: اقرب العمل الی ا... الجهاد فی سبیل ا... و لا یقتربه شیء نزدیکترین کارها به خدا جهاد در راه خداست و چیزی مانند آن نیست.
اگر هم به تهران به عنوان مرخصی میآمد بیقرار و پریشان پیکرش در تهران بود ولی روحیهاش در صحنههای نبرد پر میکشید.
اصلاً همان پیکر را هم عاطل و بیکار نمیگذاشت به تهیدستان و بینوایان کمک میکرد در نمازها و دعاهایشان به امام امت و رزمندگان دعا میکرد. سرانجام برای بار سوم تقاضای خود را مبنی بر اعزام داوطلبانه به جبهه اعلام نمود.
مثل اینکه به روح پاکش الهام شده باشد که این دفعه شربت شهادت خواهد نوشید اصرار داشت که دوستانش را ملاقات کند تا حلالیت طلب کند که موفق هم نمیشود تمام دوستانش را ملاقات کند.
یکی از همسنگرانش اظهار داشت در شب قبل از شهادت به حمام میرود و غسل شهادت مینماید تا صبح نمیخوابد و به راز و نیاز با معشوق خود میپردازد. فردای آنروز 64/9/17 در منطقه مهران در خط مقدم خمپاره مزدوران بعثی به حمید و دوستانش اصابت مینماید و او هم به آرزویش که لقاءا... بود میرسد و به ندای امام لبیک میگوید.
نظریه برادر شهید: او با اینکه سنی نداشت اما روح بزرگی داشت او مثل تمام بسیجیها وظیفه شرعی خود میدانست که برود به جبهه و مشت محکمی به یاوهگویان و ایادی که ضداسلام هستند بزند.
او آخرین باری که آمد میگفت انشاءا... ما هرچه زودتر به کربلا میرویم او میگفت دیگر چیزی نمانده و من از کربلا برای شما نامه مینویسم. حمید برای آخرین باری که به تهران آمد حمید همیشگی نبود او شبها روی تشک نمیخوابید و میگفت من در صورتیکه دوستانم در جبهه در سنگر هستند نمیتوانم اینجا روی تشک با خیال راحت بخوابم.
او برای آخرین بار به بهشت زهرا(س) رفت و تمام دوستان شهیدش را دید و میگفت من به زودی می آیم پیش شما و حتی در بهشت زهرا جای خودش را در بین دوستانش به ما نشان داد.
انتهای پیام/
منبع: مرکز اسنا ایثارگران تهران بزرگ